داستان پرکو (نصف آدم) و شش برادر
مرد با اجازه زن اولش زنی دیگر اختیار کرد شاید او دختری بدنیا آورد اما باز او نیز یک پسر بیشتر نیاورد .
مرد تاشش تا زن اختیار کرد ولی همه صاحب یک پسر شدن و مرد داشت دیوانه می شد که گفت این بار یک همسر دیگر اختیار می کنم اگر باز دختری بدنیا نیاورد دیگر هیچ همسری نخواهم گرفت . اما زن هفتم از شانس بدش دارای یک پسر ی شد که یک دست و یک پا و یک چشم و................ خلاصه نصف بود بهمین خاطر اسم او را پرکو (نصفه) گذاشت. شش پسر مرد بسیار مفت خور بودند و اصلا کار نمی کردند و مرد پیر شده بود و با بد بختی کار می کرد و آن شش پسر نره غول می خوردند و می خوابیدند. اما پرکو کم کم بزرگ و بزرگتر شد و شش برادر او را مسخره می کردند .
اما مادر پرکو او را اندازه ی چشمانش او را دوست داشت و می گفت : خدایا شکر که این بچه را به من عطا کردی . زیرا پرکو از همان اول کمر همت بسته و خرج مادرش را بدست می آورد پرکو تفنگی با چوب و چرم و لوله درست کرده بود می رفت شکار و هر روز شکار صید می کرد و برای پدر و مادرش می داد .
پدر روز اول مادر بیچاره پرکو را زیر کتک گرفت احمق این چه فرزندی آوردی آخه این شش تا کم بود سر بارم این هم اضافه شد.
خلاصه مادران شش بچه در یک خانه بزرگ مجلل زندگی می کردند و هرروز غذایشان نان و خرما بود اما مادر پرکو در کپری زندگی می کرد و هر روز گوشت و بهترین غذا می خوردند همین امر کم کم حسودی برادران شروع شد.
آنها اسلحه های مدرن داشتند اما گنجشکی هم نمی تولانستند شکار کنند ولی پرکو با تفنگ ساختگی و بی ارزش هر روز شکار می کرد .
روز ی از روز های برادران رفتند میان کوه سر راه پرکو را گرفتند وقتی شکار کرد از دستش گرفتند واو را محکم به درخت اناری بستند و شکار را آوردند خانه و گفتند خودمان زدیم .
پرکو با رنج و زحمت فراوان انار را از جا با ریشه کند و آورد خانه و کاشت و روز بعد برادران دوباره شکار را از او گرفتند و کار دیروز شان را تکرار کردند . پرکو بیش از صد بار رفت شکار و آنها همان کار را تکرار کردن و پرکو هر بار درختی آورد و کاشت اما درختان پرکو به باغ بزرگی تبدیل شد و همه دارای میوه بود و مادر پرکو هی خدا را شکر می کرد کار بجایی رسید که مادران ششر پسر ار مادر پرکو انواع میوه می گرفتند و کم کم مادران سر کوفت فرزندانشان می زدند ای خاک بر سرتان بی عرضه ها عرضه به اندازه نصف ادم هم ندارید.
برادران روزی به جایی دور دست رفتند و باغ مجلل دیدند رفتند درون باغ تا آب یا میوه ای بخورند اما دورنج بزرگی آنها را گرفت و هر شش برادر را با موی سر دخترش بست و درون چاهی که پر از طلا و اشرفی بود آویزان کرد برادران بمدت هفت روز خاک چاه را می کندند و می خوردند و هنگامی که دختر دورنج ادرار می کرد آنها می خوردند تا این هفت روز زنده ماندند . پرکو دید که برادرانش گمشدند سوار بر اسب سفید خود شد از همان روز اول شروع به گشتن کرد تا اینکه روز هفتم به باغ رسید ودنباله دارد