شخصی در دور زمان در سنین هیجده سالگی به مسافرت رفت در وسط بیابانی که توده های شنی بسیار بزرگی داشت . خسته شد و به قسط ادرار کردن پشت تپه ای رفت.
دید پشته تپه ها یک نفر نشسته وکتاب بزرگی ورق می زند سلام کردو گفت ای شخص چه می کنی او پاسخ داد دارم بخت واقبالم را نگاه می کنم .
شخص گفت : آقا تورا خدا نگاه کن بخت واقبال من چی میشه و چی هست. کتاب خوان گفت: اگر شما از حال واحوال بخت واقبال خود با خبر شوی ممکن است دچار مشکلی شوی و بهتر است از این کار منصرف شوی اما با پافشاری جوان مرد کتاب خوان گفت : اشکالی ندارد حالا که خودت می خواهی نگاه می کنم و سری تکان داد.
جوان گفت مگر چه خبر است او گفت: هیچی تو در سن جوانی و در شب عروسی و در تخت دامانی عمرت بپایان می رسد و این سرنوشت توست که از زمانی بدنیا آمده ای نوشته شده است.
جوان از سفری که در پیش داشت منصرف شد وبرگشت و از آن روز به بعد همیشه نگران ورنجور شد طوری که همه به او می گفتند جوان چی شد که اینقدر دلتنگی و چرا قصد ازدواج نداری و چرا کار نمی کنی تا اینکه روزی مادرش او را قسم داد که برای حفظ آبروی خانواده اش اگر برای یک شب ویک روز هم که شده ازدواج کند اما پسره هم از ترس مردن وهم از ترس بیوه شده دختر مردم می ترسید که ازدواج کند .
اما دخالت پدر ومادر و اقوام ودیگران او مجبور به تن دادن به ازدواج زورکی شد وبا خود عهد بست که با دخترک یعنی همسرش نزدیکی نکند تا او بکر بماند تا بعد ا ز مرگ جوان با کسی عروسی کند خلاصه عروسی شروع و شب عروسی که داماد به خانه عروس آوردند و همه رقص و پاکوبی می کردند دو نفر درویش آمدند و نشستند وهیچ نخوردند تا همه خوراکی ها باتمام رسید بجز جگر گوسفندی که برای عروس وداماد می پختند باقی مانده بود.
در همین زمان یکی از درویشان گفت : برای رضای خدا چیزی بدین تا ما بخوریم داریم از گرسنگی می میریم.
همه گفتند :درویش از اول شب هیچی نخوردین تا حالا چیزی باقی نمانده درویشان نا امید خواستند بروند داماد که از اول تقاضای درویشان را شنیده بود گفت نه غذای عروس را بیاورید وغذای منو به در ویشان دهید اما عروس گفت من نیز غذایم را به درویشان بخشیدم.
درویشان غذا را خوردند و دعا کردند خدایا عمر یک روزه ات را به صدسال تغییر دهدو هردو غذاها را خوردن و رفتند.داماد که حسابی از ترس مرگ چهره باخته بود و عروسی هم نگران حال پریشان او بود اما خبر از مردنش نداشت در گوشه ای نشسته و فکر می کرد هر دو تا سحر بیدار بودند که درب بصدا در آمد دید همان مردی که بختش را نگاه کرد به گفته بود می میرد گفت جوان مردنت به تاخیر افتاده است برو گوشه ی فرش را بلند کن ببین
چه شده همینکه فرش را کنار زد صدای جیق عروس و داماد به هوا بلند شد وای خدای من مرد کتاب خوان گفت من ملکول موتم و مسئول کشتن شما بودم که خداوند برای آخرین امتحان من و یک فرشته با لیاس درویشی آمدیم و ماری را برای خوردن تو فرستادیم چون تو وعروست ما را با تعام خودتان سیر کردی و دعای ما مستجاب شده و مردم بر سر این مار پا گذاشتند و مار در دم کشته شد حالا ای جوان مرگ تو با این خیرات تاخیر کرده و هر کدام از شما صد سال دیگر عمر می کنید .
بروید و با عروست نزدیکی کن که حاصلش پسری است می خواهم بخت واقبالش را بنویسم واز دیدگان پنهان شد.
داماد وعروس یا خوشی بقیه شب را گذراندن وشاد شدند..........................
بله عزیزان سرنوشت هرکس از بدو بسته شدن نطفه نوشته می شود و بجز کار خیر قابل تغییر نیست
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۰۷/۰۱ ساعت 17:4 توسط ابراهیم پارسازاده
|