دلتنگم

برای گفتن من شعرهم به گل مانده

نمانده عمری و صدها سخن بدل مانده

صداکه مرحم فریاد بود زخم مرا 

به پیش درد عظیم  دلم خجل مانده

از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست

گرهم گله ای است دگر حوصله ای نیست

سرگرم زخم زدن بخود در همه عمرم

هر لحظه جز این دست مرا مشعله ای نیست

 

دکمه های پیراهن

اه از دست دکمه های پیراهن

خیلی ازارم میده زیرا هربار

که میبندمش به این فکر 

می روم ایا خودم بازش

میکنم یاغسال خدا

دکمه های هرکس را 

بزاربازخودش باز کند

غافل از مرگ نباش

طاها چمیده

او پسری مهربان است که سالی یک بار خرگوش 

یا اردک به ابراهیم خان هدیه میدهد 

برای جشن گرفتن با خرگوش جدیدش

این مطلب را نوشتم

اما فکر میکنم ورشکست شده دیگه اردک وخرگوشی نداره