اشعار عمقی
سردم اماسردتر از برف برایت عزیزم دارم یه عالمه حرف
در گوشه ای سرپناه بردم گل درب جنمم بیا که مردم
سوز تو مرا خالی کرد از حالی بحالی که حالیست کرد
من زناز ابروی تو ای دوست گرفتارشدم سرگشته وگمنام زبانها شدم
دست بردار زسرم ورنه با خدایت گویم زپیشت روم و با صفایت گویم
گرمم زعقشقت تادست برم به زلفت پندار همی چند روز است چند روزاست
گرمم گرمتر از شعله شمع خدای چکنم دارم یه عالمه غم
غم خود را نگویم با هیچ کس اما روزی که تو در دنیا نباشی گویم با همه کس
تو برایم پست تری از کرکس ای لاش خوران بی همه کس
خواب رو تا در آن مرابینی تمام شد زبرم آن همه شیرینی
شبم روز بود روزم روز دوستانم کجایند در عید نوروز
ای عقل غافل توکه دانا بودی من که می میخوردم تو چرا هراسان بود
بشنو پند و پند گیر تا به گردابینگردی گیر عاقبت گرگ زاده گرگ می گردد ای رفیق
سختم زسختی فولاد اسیرم ززمانه و زاولاد کان اسب تازی بجا مانده از رمه
کو یکی تا خلوت کنم و گویمش سخنی والله بی غیرتم اگر بگویم تو با منی
آن روز که با انگشت پا بازی می کردیم یاذته پای منقل سیخ بازی می کردیم یادته
بس نارفیقی تو دیگر کیستی از من که گشتی امروز باکیستی
نرمم بنرمی آب زدستت ای نارفیق اصلا ندارم خواب
سهم گینم بنظر گرمرا نشناسی لیکن بعد زشناسی تو مرا ترسانی