هی قدیما یادشان بخیر
گفتم چرا باباجون مگر چگونه آدمهایی بودند؟
گفت : دست بر دلم نزن اونا یه عالمه عقیده بودند که اگر حکم بر دار می کردند بحرکت در می آمد.
گفت خوب نمونه ای برایم بگو می خواهم بیشتر بدانم گفت زمانی که چیزی گم یا دزدیه می شد تاس گردان می کردند یک نفر سیدی بود می آمد وردی می خواند و باد (فوت) برکاسه ای مسی می زد کاسه بحرکت در می آمد تا همان جای شیا گم یا ربوده شده می ایستاد و طرف مالش را بر می داشت بدون هیچ کدورتی با هم صلح وصفا می کردند؟
وقتی می خواستند آتش روشن کنند؟ بزیر لب شاه چراغ بی بی کلاغ می گفتند و بلافصله طبق عقیده با خواندن این جمله آتش روشن می شد من گفتم بابا جون حالا که نیاز به این جمله نیست چون فندک اتمی است ودر هر شرایطی روشن می شود ؟
گفت ولم کن بابا فندکم کجاست مگر از دست شیشه ایها فنک می ماند وزد ریر خده خدایش خیلی هرفهای با مزه وقدیمی می زد ؟
او گفت زمانی که خرمن بر باد می خواستیم بدیم همه یک صدا می گفتند . بیا باد که مادر از کوه ا فتاد بابات از چنار؟ زمانی که اصلا باد نمی وزید با گفتن این جمله فوری باد نازل می شد.
زمانی که باران نمی بارید نذر می کردند گاوی را دور محله می گرداندند و می کشتند و پلو می دادند خیلی وقتها هنوز دیگ آخری به اتمام نرسیده بود که باران سیل آسایی سر می گرفت؟ اگر زیاد شدت داشت قران بر سر می گذاشتند درجا باران باتمام می رسیدخلاصه درد دل قدیمیها را از خودشان باید شنید سری به آنها بزنید ضرر نمی کنید.
والله هرچی در باره مردمان قدیم گفت بسیبار کم گفتیم آنها عقیدها ی زیادیداشتند اگر دیگی بر روی آتش می جوشید وزنی حامله یا بچه کوچک سر می رسید سر دیگ را برداشته وهرچه در آن بود به آن بچه یا زن با شرایطی که گفتم می دادند.
واول صبح شاهد بردنه شیر وماست ودوغ به خانه همسایه ها بودیم< یادشان بخیر چه با خدا ومهربان و بودند.
همین حالا همسایه ما گاو داره اما چندین سال است که کسی دوغ شان را ندیده است همه را به بازار می برد ومی فروشد اما به ما پولی هم نمی دهد غیبت نیست خدا عمرش دهد.
خدایا چنان کن سرانجام کار تا تو خوشنود باشی وما رستگار