جماعتی بر گرد هم  جمع شده دانایی

لب به سخن گشود گفت عزیزان سوالی

دارم انکه پاسخش صحیح شد بر او حاجتی

در نظر دارم که بر وی خواهم بخشید.

سوالم این است شب از بهر چیست

عاشقی دل سوخته ای لب بگشود از بهر 

من است . 

مریض رنجوری گفت بهر تشدی درد من است.

دزدی از جا پرید و گفت از بهر دزدی بی در 

سر برای من است

شغالی گفت بهر مرغ قابیدن من است

الاغی گفت بهر بار انداختن من است

خسته کاری گفت بهر استراحت من است

نا امیدی گفت از بهر چرخاندن روزگار

تیره و تار من است

ماه از ان بالا گفت بهر نمایان شدن

زیبایی من است

خورشید گفت بهر قدر دانی از نور من است

خلاصه هی گفتند و ما شنوفتیم.............

که معتادی از جاپرید و گفت از بهر خاراندن من اشت

همه زدن زیر خنده 

تو عزیز چه فکر می کنی