گله دارم
ای خدا من به چه درد می خورم جز خون دل حوردن اولش رنح و آخرش مردن
گراز روز عزل دارا می بودم و از فقر بی خبر می شدم چه از بزرگیت کم می شد
این گر با اقتصاد منافات دارد رنگم چی اگه چشم بادمیم می دادی با رنگ چشم
کبک و گردنی چو آهو و لبی همچو انار قرمز که از سرخاب زدن راحت می شدم
و موهای حنایی پیران بجایش داده ای موی پریشان وای اخه ای خدا چرا این کردی
آن بهر مریدان چند صباحی آزاد نشدم کردی ام تو زندان بچه شیرم گیرم به زنجیر
چه می شد مددی بهر شیر ...................
طرفم کوزه بدست است و پیاله ریز سلطان است لیک هنوز در دستم عروسک و بر
دهنم پستان است ........
ای بزرگ عالم گر مددی بهرم عطاء کنی بی خیال باش..............
چون فرصت کم نباشد ........
آینده ام را چنان اوکی کنم که گذشته ام در برابرش زانو بزند
گیسو طلا..................
+ نوشته شده در ۱۳۹۴/۰۲/۰۶ ساعت 19:30 توسط ابراهیم پارسازاده
|