بلبلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی
بلبی را از بهر دوستی من گرفتم برایش دانه و آبی بریختم
بنازی که لیلی در محمل نشیند برایم قدری آواز بخواند
قضا را برمنش کرد او سزاوار که دائم من براش آواز بخوانم
شود زیر وزبر این شانس بد اختر که بر من زود می بندد دفتر
الا ای مرغک بر شکسته بهر آنکه گوشه ی دیوار نشسته
بخوان تو وردی از آواز غمناک که گردد زفکرم غصه ها پاک
وگرنه می شوی آخر پشیمان روانه ام می کنی باز هم به زندان
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۱۰/۲۶ ساعت 17:37 توسط ابراهیم پارسازاده
|