شمع خاموش
شمع سوزانم توی اینگونه خاموشم مکن از کنارت می روم اما فراموشم مکن
در تاریکی شب ترا می جویم کجایی کمان گیسویت حلقومم کن تو گجایی
همچو شمعی روشن دارم خاموش میشم مگر زوقت مردنم پیشم بیایی
به در دیر زدم تا راهی کنم پیدا زمستی در آن دیار شدم رسوا
کمان ابرویت چوشمشیر می آید زان روبه پیر صدای شیر می آید
ای رفیق شمع را از بهر تاریکی نگه دار وگرنه در تاریکی می شوی خوار
چهرات همچو شمع روشن است گونه هایت رنگین چو نور در دست من است
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۱۰/۲۲ ساعت 13:56 توسط ابراهیم پارسازاده
|